صفحه 1 : ایران و جهان
صفحه 2 : خبر همدان
صفحه 3 : خبر همدان
صفحه 4 : شهرستان
صفحه 5 : فرهنگی
صفحه 6 : ورزش
صفحه 7 : ایران و جهان
صفحه 8 : فرهنگ شهروندی
۱۳
آبان
۱۴۰۵
شماره
۶۳۰۱
عناوین صفحه
بعضی عشقها از زمین آغاز میشوند، اما انگار از همان ابتدا قرار است راهی آسمان شوند. قصه طاهره و روحالله، قصه یک دوستداشتن معمولی نیست؛ قصه زنی است که سالها کنار مردی زندگی کرد که هم عاشقانه دوستش داشت، هم دلش برای خانه و بچههایش میتپید و هم آرزوی وصال دیگری را در سر داشت.
روحالله اسدی مؤید از همان روزهای نامزدی از شهادت میگفت. طاهره اما بهجای آنکه از آرزوی همسرش بترسد، کمکم یاد گرفت چگونه عاشق مردی باشد که بزرگترین آرزویش رسیدن بود. حالا از آن زندگی، سه فرزند مانده و زنی که هنوز هم خودش را در کنار همسرش میبیند.
شاید فقط عشق
وقتی از طاهره جعفری میپرسم چطور توانست در تمام سالهای سختی همراه همسرش بماند، میگوید: «نمیدانم، شاید عشقی که به همسرم داشتم باعث میشد هرچه او میگفت، نه نگویم.»
زندگی مشترکمان از همان ابتدا با سختیهای زیادی همراه بود. روحالله ابتدا از نیروهای قراردادی سپاه بود، اما وقتی برای استخدام رسمی به همدان آمد، به دلیل محدودیت سنی نتوانست استخدام شود.
بعد از آن چندین شغل عوض کرد. مدتی در کارخانه شیشه همدان کار کرد بعد مغازه کفشفروشی، شرکت پخش، مدتی بعد هم در شرکت بتن مشغول شد و حدود شش، هفت سال آنجا ماند.
حقوقش حتی به اندازه قانون کار هم نبود. مستأجر بودیم و مدام مجبور میشدیم خانه عوض کنیم. شرایط مالی خوبی نداشتیم. گاهی فقط پولمان به کرایه خانه و قسطها میرسید و نمیتوانستیم گوشت بخریم. بعضی ماهها چند ماه گوشت نمیخریدیم. خیلی برای من سخت بود؛ برای خودش که بیشتر.
شاید سختترین قسمت زندگی همین بود که میدیدم روحالله با تمام تلاشش نمیتواند آنطور که دوست دارد برای خانوادهاش شرایط خوبی فراهم کند. اما هیچوقت نخواستم احساس کند در این مسیر تنهاست
نمازهای دونفره
یکی از خاطرات خوبم نمازهای دونفرهمان بود. من همیشه به او اقتدا میکردم و با هم نماز میخواندیم. بعد که بچهها به دنیا آمدند، آنها را هم صدا میزدیم. کمکم همه با هم نماز میخواندیم. بچهها بازیگوشی هم میکردند، اما نماز میخواندند.
روحالله به نماز اول وقت خیلی اهمیت میداد. اگر بیرون بودیم، میگفت یک جوری برنامهریزی کنیم که نمازمان را بخوانیم؛ یا زود برگردیم خانه یا در مسجد نماز بخوانیم و بعد برویم.
خودش هم خیلی مقید به نماز شب بود. حدود نیم ساعت قبل از اذان صبح بیدار میشد، نماز شب میخواند و بعد نماز صبح. تا طلوع آفتاب هم نمیخوابید. دعا میخواند، سوره یس میخواند یا کارهای خانه را انجام میداد.
به من هم میگفت: «تو خیلی تنبلی، پا نمیشی نماز شب بخونی.»
من هم فرزند سوممان را که شیرخواره بود بهانه میکردم. وقتی از شیر گرفتمش، میگفت دیگر بهانه نداری، پاشو نماز شب بخون
ایمان به رزق خدا
روحالله به حرفهای رهبر انقلاب درباره فرزندآوری توجه میکرد و میگفت جهاد ما در این دوران، فرزندآوری است. حتی در فضای مجازی هم صفحههایی داشت و درباره این موضوع کار فرهنگی میکرد.
شرایط شغلی و مالیمان خوب نبود؛ اما بعد از تولد بچهها گشایشی در زندگیمان اتفاق میافتاد.
بچه اولمان که به دنیا آمد، روحالله از سپاه بیرون آمده بود و بیکار بود، اما بعد از تولد بچه کار پیدا کرد و شرایط بهتر شد. برای فرزند دوم هم همین اتفاق افتاد. حقوقش کم بود، اما بعد از تولد بچه شغل بهتری با حقوق بیشتر پیدا کرد.
وقتی حسین، فرزند سوممان، قرار بود به دنیا بیاید، ماشین نداشتیم و با بچهها رفتوآمد برایمان سخت بود. اصلاً برنامه خرید ماشین نداشتیم، اما وامی به ما تعلق گرفت و توانستیم ماشین بخریم.
روحالله برای فرزند چهارم هم خیلی اصرار میکرد. من اول راضی نبودم و میگفتم شرایط سخت است. اما یک روز با خودم خلوت کردم. دیدم سه بچه قبلی هم در شرایطی به دنیا آمدند که وضعیت کاریمان خوب نبود، ولی بعد از تولدشان شرایط بهتر شد.
با خودم گفتم اگر به خدا اعتماد دارم، چرا میترسم؟ به روحالله گفتم و او خیلی خوشحال شد. باردار شدم، اما به خواست خدا بچه در سهماهگی سقط شد. روحالله خیلی بیتابی میکرد. به او میگفتم کسی نداند، فکر میکند ما اصلاً بچه نداریم و همان یک بچه را هم از دست دادهایم. میگفت: «آخر ما باید زیاد بچه داشته باشیم.»
روحالله با بچهها خیلی رفیق بود. با آنها حرف میزد، بازی میکرد و برایشان وقت میگذاشت.وقتی میآمد خانه انگار مسابقه بود. بلند میگفتم: «بچهها، بابا آمد!» همه با هم میدویدیم سمت در. با وجود بچه ها، خانهمان شلوغتر و زندگیمان شیرینتر شد.
خودم هم در زندگی مشترکمان محدودیتی نداشتم. من سن پایین ازدواج کرده بودم و درسم را ادامه نداده بودم. بعد رفتم کلاس خیاطی. وقتی پسرم کمی بزرگ شد، دیپلمم را گرفتم و بعد گواهینامه رانندگی گرفتم. روحالله هیچوقت من را محدود نکرد که کاری را که دوست دارم انجام ندهم؛ حتی تشویقم میکرد